تبلیغات
باری به هر جهت
دل نوشته های یک شانزدهی
در دل همه حرف هایی نا گفتنی هست ...
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


در دل همه حرف هایی نا گفتنی هست ...

به قلم آرتین شیبانی
نویسندگان
نظرسنجی
سمینار 28 را چگونه ارزیابی می کنی؟








بسم الله ....

مثل هر روز، صبح بیدار می شوی و می بینی بر سر اینکه چه کسی باعث اسـ...ـال شدن همسایه بغلی شده، بحث و دعواست. تا می روی ببینی چه شده، پدرت می رود سر کار و مادرت هم می رود خانه مادرش. قهر و قهر کشی ... به به! چه روز خوبی! می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست...

والا ما که از اول سال تا حالا یک روز خوش به چشم ندیدیم. یک روز که بحث سر اسهال است، روز دیگر بر سر لیوان چایی، روز دیگر هم بر سر برند یک ماشین با اسم نا مفهوم ( مثل پانامورا، یا یک چیزی توی همین مایه ها)... خلاصه اینکه کسی توی خانه نیست و مجبوری سرت را با سریال های تکراری که اولین بار در عصر کرتاسه پخش شده و بعد از آن سالی یکبار پخش می شود ( نمی خواهم اسم سریال دلنوازان و ستایش را بیاورم ها!) گرم کنی... بعد هم که سریال ها تمام می شود(البته تکرارش را می گویم.خودش بعد از غروب است). مجبوری بنشینی و کتاب های دری وری آر.ال.استاین را بخوانی و یا برای بار پنجاه هزارم قصه های سرزمین اشباح را از اول تا آخر مرور کنی. نگفته اند این بچه ها هم دل دارند... حالا شاید توی مخشان گچ باشد، ولی دیگر قلبشان که گچی نیست!

فکر کن چه قدر باید وضع خراب باشد که دو نفر یواشکی دعوا کنند و از طریق رفتار ضایعشان، بچه ی 9 ساله هم بفهمد دعوا کرده اند... اصلا می توان گفت که یک سوم ایرانی ها روانی اند. به این کلیپ کوتاه توجه کنید:


[http://www.aparat.com/v/c4d8eae871684a2bddeb72d46fe8a03044546]


بعد از ظهر پنجشنبه است.پدر و مادر گرامی، بعد از مدت ها بحث، دوباره با هم آشتی می کنند. نتیجه ای که می گیریم، این است که هدف ایشان این بوده که بچینند به روز فرزند دلبندشان! می روی توی خیابان، دوس قدیمی ات را بعد از 5 سال می بینی. چه عرض کنم... از آن هیکل ورزش کاری و زور بازو و کلی قلدری، چند تکه پوست و استخوان باقی مانده که در لا به لای این استخوان ها، فندک و سیگار هم پیدا می شود. البته به این مجموعه یک دست شلوار ریش ریش و پاره پوره، به همراه یک پیراهن رنگ و رو رفته ی مد روز را هم اضافه کنید... چند تا دختر سرتاپا آرایش کرده هم دارند عین پروانه دورش می گردند. ایشان که خدمتتان توصیف کردم، یک خرخوان به تمام معنا بود که مجموعه ی کل خرخوان های ما را با هم توی جیبش می گذاشت... حالا چه طوری به این روز افتاده، خدا عالم است...

می روی طرفش و سلام می کنی. آن هم با سر و وضع مرتب؛ با کت و شومیز و شلوار اتو کشیده و خط دار. یک نگاه مرموز و معنی دار هم به همان پروانگان چرخنده ی مذکور هم می کنی، که یعنی لطفا یه چند دقیقه گم شوید، حرف خصوصی دارم... با ناراحتی می روند... می گویی شناختی؟ می گوید « آره. پولت آماده ست.رد کن بیاد ». یکی می زنی زیر گوشش. می روی و پشتت را هم نگاه نمی کنی...

واقعا که خیلی روز عالی ای است. آن از صبح و دعوای روزانه؛ و این هم از دوست صمیمی قدیمیت! خیلی لذت می برم از این جور روزها که می چینند روی اعصاب و روان آدم... آخر آدم باید چه قدر بد بخت باشد...

بر می گردی خانه... مادر و پدرت می روند بیرون دوتایی قدم بزنند... چه رومانتیک! چه قدر به رفتار صبحشان شباهت دارد! کامپیوتر را روشن می کنی و می روی توی سایت تراوین 2000x که سرعتش 2000 برابر است. می خواهی وارد شوی. ورود را که می زنی، می بینی وارد نمی شود. به ایمیل یک ایمیل فرستاده شده است. می خوانی. نوشته است:

*****************************************************************

از  »»» مدیریت سایت تراوین 2000

به »»» آرتین شیبانی

بازیکن عزیز، ARTON ؛

اکانت شما توسط بازیکن Shootali تسخیر شده است. شما دیگر قادر به ادامه بازی نیستید.

                                                                                با تشکر، مدیریت سایت ترواین 2000

******************************************************************

هر چی فحش ناموسی از دهنت در میاید به شوت علی و دوستت و زمین و زمان می دهی... می روی که کپه مرگت را بگذاری. می بینی یک سوسک گنده دارد روی تختت جولان می دهد....

بعد از کله کردن سوسک، کله ات را می کنی توی بالشت. هر چه قدر که بتوانی داد می زنی تا آرام شوی. از شدت سر درد، یک قرص ژلوفن می خوری و می روی که به زور بخوابی... حد اقل دلت خوش است که هم سرویسی ات بازی جدید بتمن را بهت قرض می دهد... اس ام اس می آید: سلام. سی دیم رو به کسی قرض دادم. فعلا نمی تونم بتمنو برات بیارم. ببخشید...

گریه ات می گیرد. آنقدر گریه می کنی تا خوابت می برد. صبح فردا ساعت 9 بیدار می شوی... صدای داد و بیداد، دوباره به گوش می رسد... یک روز دیگر شروع شده است...

پ.ن. : این داستان تقریبا واقعی بود. فقط اندکی(جداً فقط اندکی... نه خیلی) در آن اغراق شده و داستان زندگی خودم نیست. داستان زندگی دوستم است...

دوستان، قدر زندگی خوب خود را بدانید... این است زندگی فلاکت بار... آیا زندگی شما هم شباهتی به این زندگی دارد؟





نوع مطلب : روز نوشت ها، 
برچسب ها :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی