تبلیغات
باری به هر جهت
دل نوشته های یک شانزدهی
در دل همه حرف هایی نا گفتنی هست ...
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


در دل همه حرف هایی نا گفتنی هست ...

به قلم آرتین شیبانی
نویسندگان
نظرسنجی
سمینار 28 را چگونه ارزیابی می کنی؟








امروز روز عاشوراست (بهتر است بگوییم بود). البته نه روزی که امام حسین را کشتند، بلکه روزی که هر کی معتقد است را کشتند. یعنی چه؟ یعنی اینکه یک آدم بنده خدایی میاید و قمه می زند. حالا کاری نداریم که این آقا خودش در بقیه سال چه می کند(!). به این هم کاری نداریم که پلیس می گیرد و آقا گفته اند ممنوع است و به حکم محاربه با فلانی و بهمانی.ولی دیگر این را همه می دانیم که ایشان یک موجودی که درش نمی لولیده است! حتما یک عشقی، علاقه ای چیزی به این امام بزرگ داشته است دیگر که قمه زده!!! والله! حالا نمی دانم این دیگر چیست که مردم جای این که پشت طرف را بگیرند، یک کمکی بهش بکنند، یک آبی، آب قندی، چیزی بدهند دستش، یکی زنگ می زند به پلیس، بقیه هم فحش های ... می دهند و می گویند احـ...ق و بی شـ...ور و بی فرهنگ و بی دین و ... . آقا شما اگر خودت مردی، بیا برو حداقل یه دو تا به اون سینه ات بزن. حالا نه، دو تا اشک دیگه بریز. آقا اصلا نه ... بابا حداقل حنا نزار گوش کن!

از طرف دیگر، دهنت را هم که باز می کنی بهشان یه نصیحتی، پندی، اصلا به قول خودشان زر زری بهشان بگویی، با خـ...ه شو و شوت و لگد و لقد(شاید هم لغد) و مشت و دمپایی و چاقو و آر.پی.جی و بمب هسته ای پذیراییت می کنند. آنچنان هم پذیرایی می کنند که جرئت نکنی کلّا از دین و امام برایشان حرف بزنی...

از قدیم گفته اند دندان اسب پیش کشی را نمی شمارند. منتها مثل اینکه قدیمی ها چرند گفته اند. اینجا دندان اسب پیشکشی را که می شمارند هیچ، چک می کنند یه وقت دندانهایش خراب هم نباشد! بابا مرد حسابی یک بنده خدایی نذر داشته، آمده ادا کرده. حالا هر چه که پخته، هر کجا که پخته که دیگر به ما ربطی ندارد! میایی غذایش را تند و تند می خوری مبادا کسی یک دانه برنجش را بخورد بعد می گویی « دستش درد نکنه ولی خیلی بد مزه بود »... بابا شما سر آشپز مک دونالد! شما زورو! شما قهرمان تمام کمیک بوک های جهان!!! ولی آخر اگر خیلی بد مزه است پس چرا تند و تند میریزی توی خندق بلا؟ خب یا بخور بگو دست شما در نکند، یا اگر واقعا بد است خوب نخور! بهانه که ریخته! چطور وقتی همسایه زنگ می زند به دیگری می گویی بگو خواب است! حالا موقع خندق جان که شد بهانه نداری!!!

یارو خودش نشسته دارد با آهنگ بری باخ همخوانی می کند. آن هم با قابلمه و قاشق و ... یعنی ارکستر و میکروفون هم جور است. بعد آن وقت بر می گردد می گوید « آهای فلانی! برو سینه بزن عزاداری کن دیگر! مگر نمی گویی روز عاشوراست؟ مگر نمی گویی آهنگ گوش ندهیم، حرام است؟ خوب مگر نمی گویی هر کسی اعتقاد خودش را دارد؟ خب اعتقاد من این است دیگر! می خواهی بخواه، نمی خواهی نخواه! » در جواب باید عرض کنم والله ماکه ادعایی نداریم!!! من خودم هم نمی گویم اگر سینه زدی در قعر بهشتی و حوری و اینا! و اگر نزدی می ری بقله یزید می شینید اگه یه روز بری سفر می خونید که!!! اما می گویم من هم توی این خانه ام، اصغری و اکبری هم هستند، بقال و چقال و تقی و نقی و عباس آقا، با مامانش اینا(!) هم هستند! شما که نباید اعتقادت رو با صدای بلند گوش کنی! هدفون و دست و دست-آزاد ( هندز فری) برای همین اختراع شده اند! شما یا با تکنولوژی مخالفی یا می خواهی اعتقاداتت را تحمیل کنی. کسی که گوشی آخرین مدل شرکت سیب(!) دارد که با تکنولوژی مخالف نیست... شما برادر گرامی می خواهی اعتقادت را تحمیل کنی دیگر!

اظهار فضل نباشد، ولی این بنده حقیر در تیزهوشان تحصیل می کنم. مادر بچه های فامیل هر کجا می نشینند، می گویند بچه من دو امتیاز تا قبولی فاصله داشت و دیگری می گوید دلهره داشت و ... خلاصه هر کدام یک بهانه ی نسبتا ضایه(!) ای جور می کنند و یک جوری کانا بودن فرزندانشان که ریاضی 5 دبستان آورده 19 را توجیه می کنند1. خلاصه اینکه هر کسی فکر می کند بچه اش از .... آلبرت انیشتین افتاده است بیرون و نواده ی ژول ورن است و امید هر چه ایرانیست. حالا مادر ما می نشیند می گوید بچه من {ببخشید ببخشید} اسگل است و هیچی بارش نیست و از جور حرف ها. حالا خدا را شکر که دبستان را همش 20 شدیم و به قولی قوبولی اُوُردیم ( با لهجه آبادانی بخوانید ) وگرنه احتمالا الان سرمان در سطل آشغال بود و داشتیم دنبال نون خشکه می گشتیم که سق بزنیم ... این می شود که وقتی یکی از اقوام با بچه ی انیشتینشان قدم روی تخم چشم ما می گذارند ( روی چشم بابام اینا نه ها! رو چشمه من پا می زارن ) از ما به عنوان گارسون خانه زاد خود بهره می برند! یکی می گوید نوشابه بریز، آن یکی می گوید بیا پشتم را بخاران. فقط کم مانده وقتی می روند دستشویی بگویند بیا ما را بشور!!! ... وقتی هم که می خواهند بروند، فرزند مبارک و مَیمونشان ( بخوانید مِیمونشان ) عروسک ناز نازی خود را در دست چلانده و به سمت ماشینشان شیرجه زده و در آن می نشیند. ولی ما باید دو و نیم میلیون تن لباس و کفش و کیف را تا دم ماشینشان که بیست و شش کیلومتر آن طرف تر پارک کرده اند ببریم و تازه پایشان را هم ببوسیم و بعد یک سجده مخلصانه هم به فرزند والامقامشان بکنیم و بعد عقب عقبکی به طرف در برویم تا مبادا بهشان بی احترامی شود. بعد هم که رفتیم خانه باید سرزنش شویم که چرا اسباب بازی ات را ندادی بهش ببرد ( منظور از بهش؛ به هلوی شیرین زبان است که مخفف شده است. منظور از این هلوی شیرین زبان، همان امید آینده ی مملکت ایران است )؟ یکی نیست بگوید خوب عروسکم ماله خودم است. می خواست عروسکش را نیاندازد توی چاه توالت! به من چه؟ ... که البته اگر همین را بگویی، با همان مشت و لگد و لغد پذیرایی خواهی شد.





نوع مطلب : روز نوشت ها، 
برچسب ها :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی