تبلیغات
باری به هر جهت
دل نوشته های یک شانزدهی
در دل همه حرف هایی نا گفتنی هست ...
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


در دل همه حرف هایی نا گفتنی هست ...

به قلم آرتین شیبانی
نویسندگان
نظرسنجی
سمینار 28 را چگونه ارزیابی می کنی؟








بسم الله ...
عید نوروز هم آمد و رفت و ما ماندیم با مدرسه و شوخی های پشت وانتی سرکلاسها و توی سر و کله هم زدن و درس خواندن ...
اول بسم الله، یک امتحان به قول خودشان جامع ازمان گرفتند که یک ضرب شستی نشان داده باشند ... منتها چه امتحان جامعی ! ادبیات دوم ها را که اشتباهی دادند به ما، شیمی 1 و ریاضی و زبان و هزار و یک درس دیگر هم که توی امتحان نبودند، سوالات کنکور را هم که داده بودند حل کنیم، وقت هم که نداده بودند، دم به دقیقه هم یا توی بلندگو حرف می زدند یا جای بچه ها را عوض می کردند !!!
خلاصه ما نفهمیدیم توی کدام داهات کوره (!) ای سر امتحان جامع معلم ها به بچه ها تقلب می رسانند!؟ البته خدا خیرشان بدهد ( نمی دانم ... شاید هم ندهد ... ) هرچی هنر در امر مقدس َقَلیزیشن ( Taghalization ) داشتند، سر دوم ها خالی کردند. خود دومی ها هم که ماشالله کم نمی آوردند! از معلم ها که می گرفتند ( تقلب را می گویم! )، از بغل دستی ها هم که ... چه عرض کنم؟؟؟
سر ما که بی کلاه ماند ... فقط باید برویم دعا کنیم این امتحان فرمالیته بوده باشد و همچون دوران شیرین دبستان و راهنمایی، همینجوری الکی مستمرمان را 20 بدهند برود پی کارش. وگرنه از الان باید دنبال مدرسه جدید بگردیم !!!
پ.ن. : این تکه را جدید اضافه کردم. اولا با تشکر از دوستی که خبر داد متن غلط املایی دارد و به حمد الله درست شد. دوم اینکه فعلا که حال ندارم ... شاید بعد از امتحانات یک مطلبی نوشتم ... فعلا یا علی .
تمام شد ...




نوع مطلب : روز نوشت ها، 
برچسب ها :
سه شنبه 15 فروردین 1391

ما هرگز فراموش نمی کنیم روزهایی را که بزرگترین آرزویمان تخم مرغ شانسی بود و بزرگترین تفریحمان خوردن شکلات و تام و جری نگاه کردن ...

فراموش نمی کنیم روزهایی را که بزرگترین کار بدمان سرپا جیش کردن (!) بود و بزرگترین کار خوبمان ظهرها خوابیدن ...

فراموش نمی کنیم روزهایی را که از صبح تا شب بازی می کردیم ...

فراموش نمی کنیم روزهایی را که پیش دبستانی را می پیچاندیم و در خانه تا لنگ ظهر می خوابیدیم ...

فراموش نمی کنیم روزهایی را که روی اُپن آشپزخانه می نشستیم و سیب زمینی سرخ کرده می خوردیم ...

فراموش نمی کنیم روزهایی را که از صبح روی مخ مادر و پدرمان راه می رفتیم که شب ببرندمان سوپر استار هات داگ بخوریم و در زمین بازی اش بازی کنیم ...

فراموش نمی کنیم روزهایی را که با موبایل بابایی Snake بازی می کردیم ..

فراموش نمی کنیم روزهایی را که به بهانه عروسی خاله و تولد بچه همسایه و اسهال شدن شوهرخاله ی پسرعمه مان مدرسه نمی رفتیم ...

فراموش نمی کنیم روزهایی را که تولدمان بود ولی همه مهمان ها حداقل 60 سال سن داشتند (!) ...

فراموش نمی کنیم روزهایی را که لحظه شماری می کردیم برای جمعه و تعطیلی و مهمان و مهمان بازی ...

فراموش نمی کنیم لحظه شماری برای عید و تکلیف های عید و مسافرت های طولانی ...

فراموش نمی کنیم لحظاتی را که مجبور بودیم برای قبولی در مدرسه مان تست بزنیم ( و البته چه قدر هم می زدیم ! ) ...

فراموش نمی کنیم لحظه ای را که انتظار می کشیدیم پدرمان زنگ بزند و معلوم شود « تیزهوشان قبول شده ایم » یا نه ...

فراموش نمی کنیم اولین گل کوچیک را در روز ثبت نام با آقای حدادی و رضا فضلی ...

فراموش نمی کنیم لحظه ای را که آقای حدادی پرسید فکر می کنی من چه کاره ام؟ و جواب دادیم مدیر مدرسه!

فراموش نمی کنیم نگاه های سنگین و ترسناک آقای حدادی را، وقتی که کار بدی می کردیم ...

فراموش نمی کنیم کمک های آقای اکرمی را، وقتی توی بحران و بدبختی می افتادیم ...

فراموش نمی کنیم اولین « پک عید » را، که همش کتاب داستان بود و اسباب بازی های فکری و سی دی بازی و کارتون و فیلم ( البته به غیر از دروسی مثل ... اسمش را نبرم بهتر است. همه می دانیم ... ) .

فراموش نمی کنیم پادرمیانی های آقای کاظم زاده را، وقتی دعوایمان می شد ...

فراموش نمی کنیم تکلیف های سخت آقای ایازی را، وقتی سال سوم بودیم ...

فراموش نمی کنیم قهرهای آقای حیدری را، وقتی که سره کلاس نقطه خط بازی می کردیم ... و البته فراموش نخواهیم کرد نصیحت های فراوان ایشان را، سره کلاس درس ( چه قدر هم گوش می دادیم ) ...

فراموش نمی کنیم صلوات های نیم ساعتی بچه ها را، سره کلاس روانخوانی ...

فراموش نمی کنیم اردوها را ... دشت هویج ... ترکستان ... اُلَستُ بُلَنگا ... یزد ... گرگان ...

فراموش نمی کنیم معلم ها را آب دادن توی استخر ... شوخی های پشت وانتی سر کلاس ... اخراج شدن ها ... تنبیه های کلاس آقای تبرائیان ...

فراموش نمی کنیم پا در میانی مشاور ها را برای برگشتن به کلاس ... فراموش نمی کنیم رو در بایستی معلم ها را که اجازه می دادند برگردیم ... بخشندگی شان را ...

فراموش نمی کنیم دلهره ای را که قبل از اعلام حذف آزمون ورودی دبیرستان، کل پایه را فرا گرفته بود ...

فراموش نمی کنیم « آی پسر! » گفتن های آقای حائری را، وقتی کسی کار بدی می کرد ...

فراموش نمی کنیم اولین باری که به دبیرستان آمدیم و اولین خبر خوب را گرفتیم ... واکسیناسیون اول دبیرستان!

فراموش نمی کنیم نمرات درخشان اول سال را ... لحظه ای را که فهمیدیم آقای کاظم زاده هم هستند ...

فراموش نمی کنیم کوئیز های سخت ریاضی را ... امتحان های زیادی ساده عربی را ... در عربی کلاس آخر شدن را ... امتحانات ترم اول را ...

فراموش نمی کنیم اشتباهات عجیب و غریب کارنامه ها را ... نفر 386 اُم شدن از 240 نفر را ...

فراموش نمی کنیم وسایلی را که بچه ها پیچاندند و گم شد ... دعوا ها و قهر ها را ...

فراموش نمی کنیم اولین سمینار دبیرستان را ( البته کاری به محتوایش ندارم ها! ) ... پروژه های هچل هفت گروه ها را ... مسخره بازی های بی موقع را ... فرارها را موقع ارائه ... اعتصاب ها را ... کش مکش ها را با آقای احمدی ... سخنرانی های آقای کاوه را ...

فراموش نمی کنیم کف کردن از حجم تکالیف را ... وقتی که گفتند تا سوم فروردین هم استراحت کنید ...

فراموش نمی کنیم در آوردن ادای معلم ها را، وقتی رویشان به تخته بود. مسخره بازی های سر کلاس را ...

و فراموش نخواهیم کرد سال 1390 را ... با همه خوبی ها و بدیهایش ... با همه مشقت ها و مذلت هایش ... با ...

و راست گفته اند که « این غافله عمر عجب می گذرد » ....

سال نو مبارک ...





نوع مطلب : روز نوشت ها، 
برچسب ها :

بسم الله ...

به قول علیرضا، اینجا بدون شرح است ....

واقعا تعجب می کنم از این همه همت دوستان! اولش می آیند با مخ (!) داوطلب یک امری می شوند، بعدش همچین با مخ (!) می کوبند توی مخت که خودت و امرت با هم به مقام معظم شهادت نائل شوید بروید غاز بچرانید!

اولش می آیند یک کاری را با شوق و ذوق شروع می کنند، بعد از دو روز اصلا پی اش را نمی گیرند ببیند چه شد! اصلا ایده گرفت، نگرفت، ساخته شده، روی هواست، وضعش چیست!؟ این مسئله دو علت بیشتر نمی تواند داشته باشد؛

            اولی اینکه آنقدر مشق زیاد داده اند برای عید که کسی وقت نمی کند گوشی اش را چک کند یا به کامپیوترش یک سری (!) بزند. این یکی خیلی بعید است؛ چون که اعضای تیم آنقدرها هم خرخوان (!) نیستند.

            دومی اینکه آنقدر موضوع بی اهمیت شده است که حسش را ندارند (!) بروند یک سری بزنند ببینند کار به کجا کشیده. این یکی هم خیلی بعید است. آخر از آن همه شوق و ذوق، ...

شما یک دلیل قانع کننده بیاورید، مژدگانی بگیرید. ما که نفهمیدیم چه شد این کار ما لنگش هوا شد یهویی (!). هر چند به قول دوستان، ما همه یک مشت آدم شادیم ............

پ.ن. : ببخشید اگر اینقدر از علامت (!) استفاده کردم. آخر خودم هم دارم در تعجب غوطه می خورم(!) !





نوع مطلب : روز نوشت ها، 
برچسب ها :

بسم الله ...

والله ما که نفهمیدیم فسیل نامه ی جدید تاسیس شده یا میدان جنگ؟ یک نفر یک نظری داده ( از مصطفی اسمی نمی برم ها ! )، الان یک هفته ای می شود سرش دعواست!

اتفاقا هم پروژه های فیزیک خوب بود، هم زیست و هم مکانیک! ولی این دوستانی که دارند سره این رشته ها دعوا می کنند احتمالا داخل سایت نیامدند که ببینند چه خبر است!

یک نفر ورداشته سورس Fruit Ninja را تغییر داده، دو تا عکس عوض کرده، دوتا افکت اضافه کرده، نرم افزار اتصال کینکت به کامپیوتر را هم از اینترنت گرفته گذاشته بغل هم، شده حلی نینجا!

یکی دیگر یک نرم افزار شبیه سازی دانلود کرده، دارد به عنوان پروژه ارائه می دهد!

یکی دیگر هم ( خودم را عرض می کنم ) دقیقا 83 خط کد زده، شده برنامه ی رمزنگاری تصویری!

یک نفر بازی سه توپه را وصله ی ایرانی بودن بهش چسبانده، بازی سه توپه نوشته، هر کسی هم میاید، یک باگ ازش می گیرد، می خندد و می رود پی کارش!

یک نفر دیگر، برداشته کد زده، بازی اسم ساخته (منظورم را که می دانید! همان بازی که هر نفر باید یک اسم بگوید که حرف اول آن، حرف آخر اسم قبلی باشد)، آقای جوان زرتی ردش کرده ...

این پروژه ها، همه واقعی هستند. همه هم در یک سایت ارائه می شدند! تازه آن سایتی ها که آهنگ یاس گوش می دادند موقع ارائه!

این سمینار، هرچه که بود گذشت. بیایید به فکر سمینار بعدی باشیم. ما که این همه ادعا داریم اگر امکانات بدهند کار می کنیم، ما که این همه ادعا داریم وقت کم بود، ما که می گوییم مسئولین بی عرضه (با عرض معذرت از سال بالایی ها) بودند، بیایید خودمان یک سمینار خوب درست کنیم. با دعوا سر این که پروژه اکبرعلی خوب بود یا اصغرعلی که گرهی باز نمی شود!

نمونه اش خود من! از الان دارم به شدت کار می کنم که پروژه ام به سال بعد برسد. به شخصه هم به علیرضا علمدار رای می دهم، چون می دانم جنم و عرضه ی تولید (!) یک سمینار خوب را دارد. شما هم اگر از من می شنوید، پروژه تان را از همین الان شروع کنید. دعوا را هم کنار بگذارید چون که به جایی نمی رسد. اگر قرار باشد بین خودمان هم تفرقه بیافتد، قید سمینار را که هیچ، قید سمپاد ( ببخشید؛ ممپاد ) را هم باید بزنیم...

پ.ن. : ممپاد : مرکز ملی پرورش استعدادهای درخشان. بیاید خودمان را سرکار نگذاریم. اگر ما اولین دوره ی آشغالی ممپاد نباشیم، اگر دوره ی درست و حسابی هستیم که وارد شد. از سال بعد، ممپاد دیگر ورودی هم نمی گیرد. ما هم در تشییع جنازه ممپاد حضور خواهیم داشت. فقط یک راه مانده : سمیناری که به همه ثابت کند ؛ ما هستیم !!!

پ.ن. : به شخصه ترجیح می دادم که اسم سمینار امسال به جای بیست و هشت، بیست و پشم باشد و امیدوارم سمینار سال بعد به قدری خوب باشد که اولی های سال بعد، اسم آن را به جای بیست و نه، بیست و گـ ... نگذارند!





نوع مطلب : روز نوشت ها، 
برچسب ها :
چهارشنبه 24 اسفند 1390
بسم الله ...

به شخصه خیلی در درس عربی گیج می زنم... آدمی که توی امتحان بر می دارد جای مفعول می نویسد جار و مجرور، عربی حالیش است؟

به همین منظور، تویاینترنت یک چرخی زدم، کتاب های اول تا سوم را هم یک دور کامل خواندم، این دو صفحه جزوه ازش در آمد. که البته فقط در باره جملات اسمیه و فعلیه است. گفتم بگذارم توی وبگاه بلکه شما هم بتوانید استفاده کنید.

دیگر عرضی نیست... دانلود کنید و ببینید...

دانلود از اینجا با لینک مستقیم





نوع مطلب : درس نامه ها، 
برچسب ها :

بسم الله ....

مثل هر روز، صبح بیدار می شوی و می بینی بر سر اینکه چه کسی باعث اسـ...ـال شدن همسایه بغلی شده، بحث و دعواست. تا می روی ببینی چه شده، پدرت می رود سر کار و مادرت هم می رود خانه مادرش. قهر و قهر کشی ... به به! چه روز خوبی! می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست...

والا ما که از اول سال تا حالا یک روز خوش به چشم ندیدیم. یک روز که بحث سر اسهال است، روز دیگر بر سر لیوان چایی، روز دیگر هم بر سر برند یک ماشین با اسم نا مفهوم ( مثل پانامورا، یا یک چیزی توی همین مایه ها)... خلاصه اینکه کسی توی خانه نیست و مجبوری سرت را با سریال های تکراری که اولین بار در عصر کرتاسه پخش شده و بعد از آن سالی یکبار پخش می شود ( نمی خواهم اسم سریال دلنوازان و ستایش را بیاورم ها!) گرم کنی... بعد هم که سریال ها تمام می شود(البته تکرارش را می گویم.خودش بعد از غروب است). مجبوری بنشینی و کتاب های دری وری آر.ال.استاین را بخوانی و یا برای بار پنجاه هزارم قصه های سرزمین اشباح را از اول تا آخر مرور کنی. نگفته اند این بچه ها هم دل دارند... حالا شاید توی مخشان گچ باشد، ولی دیگر قلبشان که گچی نیست!

فکر کن چه قدر باید وضع خراب باشد که دو نفر یواشکی دعوا کنند و از طریق رفتار ضایعشان، بچه ی 9 ساله هم بفهمد دعوا کرده اند... اصلا می توان گفت که یک سوم ایرانی ها روانی اند. به این کلیپ کوتاه توجه کنید:


[http://www.aparat.com/v/c4d8eae871684a2bddeb72d46fe8a03044546]


بعد از ظهر پنجشنبه است.پدر و مادر گرامی، بعد از مدت ها بحث، دوباره با هم آشتی می کنند. نتیجه ای که می گیریم، این است که هدف ایشان این بوده که بچینند به روز فرزند دلبندشان! می روی توی خیابان، دوس قدیمی ات را بعد از 5 سال می بینی. چه عرض کنم... از آن هیکل ورزش کاری و زور بازو و کلی قلدری، چند تکه پوست و استخوان باقی مانده که در لا به لای این استخوان ها، فندک و سیگار هم پیدا می شود. البته به این مجموعه یک دست شلوار ریش ریش و پاره پوره، به همراه یک پیراهن رنگ و رو رفته ی مد روز را هم اضافه کنید... چند تا دختر سرتاپا آرایش کرده هم دارند عین پروانه دورش می گردند. ایشان که خدمتتان توصیف کردم، یک خرخوان به تمام معنا بود که مجموعه ی کل خرخوان های ما را با هم توی جیبش می گذاشت... حالا چه طوری به این روز افتاده، خدا عالم است...

می روی طرفش و سلام می کنی. آن هم با سر و وضع مرتب؛ با کت و شومیز و شلوار اتو کشیده و خط دار. یک نگاه مرموز و معنی دار هم به همان پروانگان چرخنده ی مذکور هم می کنی، که یعنی لطفا یه چند دقیقه گم شوید، حرف خصوصی دارم... با ناراحتی می روند... می گویی شناختی؟ می گوید « آره. پولت آماده ست.رد کن بیاد ». یکی می زنی زیر گوشش. می روی و پشتت را هم نگاه نمی کنی...

واقعا که خیلی روز عالی ای است. آن از صبح و دعوای روزانه؛ و این هم از دوست صمیمی قدیمیت! خیلی لذت می برم از این جور روزها که می چینند روی اعصاب و روان آدم... آخر آدم باید چه قدر بد بخت باشد...

بر می گردی خانه... مادر و پدرت می روند بیرون دوتایی قدم بزنند... چه رومانتیک! چه قدر به رفتار صبحشان شباهت دارد! کامپیوتر را روشن می کنی و می روی توی سایت تراوین 2000x که سرعتش 2000 برابر است. می خواهی وارد شوی. ورود را که می زنی، می بینی وارد نمی شود. به ایمیل یک ایمیل فرستاده شده است. می خوانی. نوشته است:

*****************************************************************

از  »»» مدیریت سایت تراوین 2000

به »»» آرتین شیبانی

بازیکن عزیز، ARTON ؛

اکانت شما توسط بازیکن Shootali تسخیر شده است. شما دیگر قادر به ادامه بازی نیستید.

                                                                                با تشکر، مدیریت سایت ترواین 2000

******************************************************************

هر چی فحش ناموسی از دهنت در میاید به شوت علی و دوستت و زمین و زمان می دهی... می روی که کپه مرگت را بگذاری. می بینی یک سوسک گنده دارد روی تختت جولان می دهد....

بعد از کله کردن سوسک، کله ات را می کنی توی بالشت. هر چه قدر که بتوانی داد می زنی تا آرام شوی. از شدت سر درد، یک قرص ژلوفن می خوری و می روی که به زور بخوابی... حد اقل دلت خوش است که هم سرویسی ات بازی جدید بتمن را بهت قرض می دهد... اس ام اس می آید: سلام. سی دیم رو به کسی قرض دادم. فعلا نمی تونم بتمنو برات بیارم. ببخشید...

گریه ات می گیرد. آنقدر گریه می کنی تا خوابت می برد. صبح فردا ساعت 9 بیدار می شوی... صدای داد و بیداد، دوباره به گوش می رسد... یک روز دیگر شروع شده است...

پ.ن. : این داستان تقریبا واقعی بود. فقط اندکی(جداً فقط اندکی... نه خیلی) در آن اغراق شده و داستان زندگی خودم نیست. داستان زندگی دوستم است...

دوستان، قدر زندگی خوب خود را بدانید... این است زندگی فلاکت بار... آیا زندگی شما هم شباهتی به این زندگی دارد؟





نوع مطلب : روز نوشت ها، 
برچسب ها :

به غیر از خر زنان محترم پایه، احتمالا همه ی ما نمرات پایین داشته ایم. احتمالا که نه... حتما داشته ایم. البته هر کسی درس هایی را دوست دارد، در درس هایی هم استعداد دارد که در این دروس موفق خواهد شد. اما درس هایی هستند که آدم به آنها علاقه ندارد. یا اینکه علاقه دارد، ولی هرگز نمی تواند در آنها موفق شود. چرا که این دروس به راحتی در ذهنش نمی نشیند. در این بین عده ای هستند که مشکل خود را با درس خواندن خیلی خیلی زیاد حل کرده اند. این عده بچه درس خوان یا به قول خودمان خر زن یا به قول عده ای سگ زن نام می گیرند. عده ای دیگر هم هستند که این دروس سخت نشین (درس هایی که با آن مشکل دارند) را رها کرده و به لفظ بی ادبی، می گویند « به .....م. مهم نیست.». این گروه بچه تنبل ها نام می گیرند که معمولا دوستان زیادی هم ندارند. اما در بین این دو گروه مذکور، گروهی وجود دارند که اکثریت حدوداً 90 درصدی را تشکیل می دهند. این گروه، به اندازه ای درس می خوانند که در درس های سخت نشین خود، نمره قبولی یا مقداری بیشتر از نمره قبولی بیاورند. یعنی نمره ای بین 12 تا 17، یا گاهاً در اثر خوش شانسی 18 و 19. اما اکثرا نمره آنها در این امتحانات 20 نخواهد شد. با توجه به این که ما در مدرسه برتر کشور ( یا حداقل تهران ) درس می خوانیم، اولیای ما انتظار بیشتری از ما دارند. اما متاسفانه ما عادت کرده ایم که وقتی نمره ی کم می آوریم، با روی باز به استقبال سطل زباله رفته، برگه ی خود را با نمره ی درخشان موجود در آن، در سطل جا بدهیم( گاها مثل خودم ). گروهی نیز نمرات خود را در آرشیو جا میزی خود جای می دهند ( هم کلاسی های آرمین، منظورم را بهتر می فهمند ). اما وای به روزی که کارنامه را بدهند ... دهن این دوستان به سرویس مدرسه مبدل می شود و تمام لوازم تفریحی، ضروری و ... آنها به مدت 7 روز کاری جمع گشته، درون کمد قرار می گیرد. گاهاً برای اینکه بیشتر بسوزید، تنها قطعه ای ضروری از آن وسیله را به قول خودشان تعطیل می کنند و بقیه آن را جلوی چشمتان می گذارند تا بیشتر بسوزید.

اما حقیر، به شما پیشنهاد می کنم که حتما برای یک بار هم که شده، به صورت مخفیانه یا آشکار در صدد تقویت و بهبود وضعیت خود در آن درس بر آیید و هنگامی که به سطح معقول رسیدید، نمره خود را به اولیای گرامی خود بگوئید. حال آن که وقتی ببینند که شما چیزی را از آنان پنهان نمی کنید، و در صدد جبران اشتباهات و ضعف های حود بر آمده اید، مطمئناً نه تنها تنبیه نخواهید شد، بلکه اولیای شما در پی تشویق شما برای پشتکار و تلاش بیشتر شما بر خواهند آمد.

این که می بینید این کار را به شما توصیه می کنم، به علت تجربه شخصی است که امروز به دست آورده ام. با این که نمره ی عربیم چنگی به دل نمی زد، اما وقتی با صداقت نمره ی بسیار ضعیفم را به ایشان اعلام نمودم، هیچ مشکلی برای من پیش نیامده و همین الان که دارم این متن را تایپ می کنم، نشان دهنده ی این است که وسایل تفریحی من جمع نشده و به اینترنت و کامپیوتر و جای خواب(!) دسترسی کامل دارم. خیالتان از این بابت، راحت...

پ.ن. : قرار نبود که سنت شکنی کرده، به غیر از روزی یک مطلب، چیزی اضافه تر بنویسم. اما با مشاهده ی بخشندگی خانواده ها و تشویق آن ها به پشتکار بیشتر، و با مشاهده نتیجه ی صداقت و نمرات درخشان(!) بچه ها، لازم دانستم که این مطلب را به صورت یک ویژه نامه به حضور شما دوستان عزیز برسانم...





نوع مطلب : ویژه نامه ها، 
برچسب ها :
چهارشنبه 16 آذر 1390
صبح از خواب پا نشده دعوا و غیبت و پچ پچ پشت سر بقیه آغاز می شود. حالا کاری نداریم که آن بابایی که دارند پشت سرش حرف می زنند این اخلاقات مبتذل را دارد یا نه. ولی به هر حال غیبت کار قشنگی نیست. حد اقل اگر می روی پشت سرش می گویی دماغش گنده است، دماغش انحنا دارد، مخش تاب دارد، مخش سرسره دارد، اصلا مخش شهر بازی است، برو جلوی خودش هم یک چیزی بگو! حد اقل به قول یکی از دوستان قدیمی، بگو ببخشید من پشتت غیبت کردم... یارو هم یا میگه عیبی ندارد یا میگه غلط کردی! در حالت اول که می توانی بری حال کنی که غیبتش را کردی و هیچ نگفت. در حالت دوم هم می فهمی با بد کسی طرف هستی و حساب کارت را می کنی که دیگر پشتش غیبت نکنی!

این چند روز را تعطیل کردند. 2 شنبه و 3 شنبه که تاسوعا و عاشورا بود و 5 شنبه هم که تعطیلی مدارس بود. این وسط ماند 4 شنبه که جناب وزیر بانی پیچش این روز شدند و یک حال اساسی به این بندگان نا حقیر دادند. حالا من نمی دانم این وسط که تاسوعا و عاشورا و محرم و صفر است، چه جای سفر رفتن است؟ حالا این به کنار، یک جکی هم ساخته اند که می گوید: « این رسم مروت نیست که ما ارتحال کنیم و شما عشق و حال! ». حالا بماند که این جکی مال چه زمانی و چه کسی است که بحث سیاسی نشود و خودمان و این وبگاهمان را هیتلر(!) نکنند.بگذریم. یکی نیست بگوید برای چه وقت شادی و خنده است می روی سفر و حالش را می بری، ولی وقتی باید بنشینی و یه کم غصه بخوری، باز هم می روی سفر و حالش را می بری؟

به قول یکی از دوستان که می گفت « امام حسین توی شمال دفن است؟ ». وقتی جواب می دادی نه، می گفت « پس چرا تاسوعا و عاشورا همه می روند شمال؟ ». از قدیم گفته اند حرف راست را از بچه بشنو. مرد ناحسابی! یارو! چیز .......!!! بنشین سر جایت! این یعنی چه که فلنگ را می بندی و مرخصی می گیری و یک هفته می روی شمال، عشق و حال(سجع را داری؟)!

اگر عید را برای حال و حول قرار داده اند، خوب تو می روی حالش و گاهاً حولش را هم می بری. از طرف دیگر، ایام این چنینی هم برای این است که بری دو تا سینه ای بزنی، دو تا اشکی بریزی، ... . بابا اصلا همین را هم نمی خواهد انجام دهی. بنشین سر جایت لا اقل! ... پا نشو برو شمال ماهیگیری و ماهی خوری و روغن ماهی گیری و عشق و حال!!! لا اقل نرو آبجو بخر بنشین قوطی قوطی بخور! لا اقل نرو بنشین چیز های بد بد سرچ کن! لا اقل پاشو دو رکعت نماز به آن کمرت بزن! ای کمرت بشکنه عو...ـی! ... ببخشید. از بحث خارج شدیم...

خلاصه اینکه این بند و بساط فسق و فجور را این یکی دو روزه جمع کنید. از خودتان خجالت نمی کشید از امام حسین خجالت بکشید! از کسی هم خجالت نمی کشید از خدا خجالت بکشید! از خدا هم اگر خجالت نمی کشید، خوب نگشید به درک! پس فردا وقتی کله تان را زمین گذاشتید مردید(!) آن وقت همچین از برادران محترم نکیر و منکر خجالت بکشید که تلافی این همه خجالت نکشیدن در بیاید...

راستی این را هم بگویم که دوستان سرما خورده و آنفولانزایی لطف کنند مبارکشان را بگذارند زمین و بنشینند در خانه شان و مدرسه نیایند که مدرسه را تعطیل نکنند! ( قابل توجه جناب امین خان! ) از این هم بگذریم ...

نمی دانم تا به حال برای شما پیش آمده که کسی بیاید خانه تان و باهاش رو در وایستی داشته باشید؟(په نه په!) تا به حال دقت کرده اید که باید دم به دقیقه به وجود مبارک ایشان سرویس بدهید؟ اگر هم شما اینترنت داشته باشید و ایشان نداشته باشند هم که وا ویلا! به شخصه یک روز اینترنتمان را به دست وجود مبارکشان دادم، نیمی از ترافیکم مصرف شد! اینجاست که شاعر می گوید « به مرده که رو دادی، می گوید کپنم( کفنم ) را مینی ژوپ کن ». ایشان دفعه بعدی که قدم روی چشمان ما گذاشته، تشریف آوردند، با توجه به اینکه بنده حقیر داشتم با اینترنت کار می نمودم، سیم مودم را چلق! کشیدند و یک تو سری هم پلق! بر سرمان زده، و مشغول کار با اینترنت شدند. به طوری که یک سوم باقی اینترنت را هم مصرف نمودند. حالا من نمی دانم وجود مبارکشان که از اخبار ( مخصوصا از نوع اینترنتی اش ) بیزارند، چطور وقتی به مخروبه ما قدم می گذارند، یک هو عاشق دلباخته ی اخبار اینترنتی شده و پدر اشتراک اینترنتی ما را در می آورند!!! راه مقابله با این مشکل عظیم و اساسی اینترنت خوری وجود مبارکشان، و یا چیز دیگر خوری های ایشان، بسیار راحت است.کافیست یک بار نه بگویید. یک نه کافیست که نه تنها مشکل رو در بایستی رفع شود، بلکه شاید ایشان دیگر به خانه ( ببخشید قصر ) شما فکر هم نکنند. خرج و خوراک این نه هم تنها یک سیلی آبدار، از طرف وجود مبارک، و یک فصل 93 روزه کتک، از طرف اولیای گرامی دانش آموز، می باشد که فکر می کنم به این نه به ظاهر کوچک، بی ارزد.

به شخصه یک نه گفتم، نه ماه بی اینترنتی نکشیدم. هر چند که یک چک آبدار از وجود مبارک ایشان بهره بردم، ولی ایشان دیگر لنگ در خانه ما نمی افکند. تازه اینکه مادر و پدر بنده هم نه تنها ناراحت نشدند، بلکه یک فصل 365 روزه هم تحسین نمودند این حقیر را! ... امتحان کنید. ضرر نخواهید کرد.

نکته دیگری که به ذهن حقیر می رسد، این که اگر جایی بروید چتر بی افکنید، آیا مانند خانه خود در آنجا اقامت خواهید کرد؟ بگذارید واضح تر عرض کنم خدمتتان؛ اگر در خانه خود با دمپایی و پاپوش راه می روید که سرامیک و پارکتتان لک نشود، در خانه میزبان هم به همین صورت خواهید بود؟ یا اینکه نه؟ پا برهنه راه می روید و سعی می کنید بیشتر روی سرامیک ها باشید تا بیشتر کثیف کاری کنید؟

وجود مبارکشان را که یادتان هست؟ همانی که با ایشان رو در بایستی داشتم؟ همین اوشون که عرض کردم خدمتتان، خانه خودشان همانند حرم حضرت امام رضا برق می زند. روزی 3 بار سرامیک را حسابی می لیسند که مبادا یک عدد میکروب لا کردار در بین فضاهای خالی و پستی و بلندی های سرامیک باقی بماند. ولی وای به روزی که بخواهند بیایند خانه تان ... حسابی می چینند به میز و کمد و در کل اتاقتان. البته اگر در اثر بد شانسی، اتاق میهمان نداشته باشید... که ما نداریم. چشمتان روز بد نبیند. وقتی می آیند، انگار در اتاق سیل می آید و در روز میز تحریر شخصی، کمد شخصی و ... لوازمی را که با خود آورده است، ته نشین می کند. و قتی می روند، انگار زلزله آمده و باید عروسک دوران نوزادی خود را که به یادگار نگه داشته اید، از لای چنگ و دندان بچه ی بی اندازه ننرشان در بیاوری. یک عکس هم از میزم بگذارم که ببینید مشکل از من نیست...

 

میز من


خلاصه اینکه، شما سعی کنید مثل این جناب مبارکشان نباشید و خود را اصلاح کنید... البته ریشتان را نه. اخلاقتان را... البته روی سخنم با کسانی است که مانند ایشان هستند. مبادا به عزیزانی که این چنین رفتار نمی کنند بی احترامی شود.

 





نوع مطلب : روز نوشت ها، 
برچسب ها :
چهارشنبه 16 آذر 1390

امروز روز عاشوراست (بهتر است بگوییم بود). البته نه روزی که امام حسین را کشتند، بلکه روزی که هر کی معتقد است را کشتند. یعنی چه؟ یعنی اینکه یک آدم بنده خدایی میاید و قمه می زند. حالا کاری نداریم که این آقا خودش در بقیه سال چه می کند(!). به این هم کاری نداریم که پلیس می گیرد و آقا گفته اند ممنوع است و به حکم محاربه با فلانی و بهمانی.ولی دیگر این را همه می دانیم که ایشان یک موجودی که درش نمی لولیده است! حتما یک عشقی، علاقه ای چیزی به این امام بزرگ داشته است دیگر که قمه زده!!! والله! حالا نمی دانم این دیگر چیست که مردم جای این که پشت طرف را بگیرند، یک کمکی بهش بکنند، یک آبی، آب قندی، چیزی بدهند دستش، یکی زنگ می زند به پلیس، بقیه هم فحش های ... می دهند و می گویند احـ...ق و بی شـ...ور و بی فرهنگ و بی دین و ... . آقا شما اگر خودت مردی، بیا برو حداقل یه دو تا به اون سینه ات بزن. حالا نه، دو تا اشک دیگه بریز. آقا اصلا نه ... بابا حداقل حنا نزار گوش کن!

از طرف دیگر، دهنت را هم که باز می کنی بهشان یه نصیحتی، پندی، اصلا به قول خودشان زر زری بهشان بگویی، با خـ...ه شو و شوت و لگد و لقد(شاید هم لغد) و مشت و دمپایی و چاقو و آر.پی.جی و بمب هسته ای پذیراییت می کنند. آنچنان هم پذیرایی می کنند که جرئت نکنی کلّا از دین و امام برایشان حرف بزنی...

از قدیم گفته اند دندان اسب پیش کشی را نمی شمارند. منتها مثل اینکه قدیمی ها چرند گفته اند. اینجا دندان اسب پیشکشی را که می شمارند هیچ، چک می کنند یه وقت دندانهایش خراب هم نباشد! بابا مرد حسابی یک بنده خدایی نذر داشته، آمده ادا کرده. حالا هر چه که پخته، هر کجا که پخته که دیگر به ما ربطی ندارد! میایی غذایش را تند و تند می خوری مبادا کسی یک دانه برنجش را بخورد بعد می گویی « دستش درد نکنه ولی خیلی بد مزه بود »... بابا شما سر آشپز مک دونالد! شما زورو! شما قهرمان تمام کمیک بوک های جهان!!! ولی آخر اگر خیلی بد مزه است پس چرا تند و تند میریزی توی خندق بلا؟ خب یا بخور بگو دست شما در نکند، یا اگر واقعا بد است خوب نخور! بهانه که ریخته! چطور وقتی همسایه زنگ می زند به دیگری می گویی بگو خواب است! حالا موقع خندق جان که شد بهانه نداری!!!

یارو خودش نشسته دارد با آهنگ بری باخ همخوانی می کند. آن هم با قابلمه و قاشق و ... یعنی ارکستر و میکروفون هم جور است. بعد آن وقت بر می گردد می گوید « آهای فلانی! برو سینه بزن عزاداری کن دیگر! مگر نمی گویی روز عاشوراست؟ مگر نمی گویی آهنگ گوش ندهیم، حرام است؟ خوب مگر نمی گویی هر کسی اعتقاد خودش را دارد؟ خب اعتقاد من این است دیگر! می خواهی بخواه، نمی خواهی نخواه! » در جواب باید عرض کنم والله ماکه ادعایی نداریم!!! من خودم هم نمی گویم اگر سینه زدی در قعر بهشتی و حوری و اینا! و اگر نزدی می ری بقله یزید می شینید اگه یه روز بری سفر می خونید که!!! اما می گویم من هم توی این خانه ام، اصغری و اکبری هم هستند، بقال و چقال و تقی و نقی و عباس آقا، با مامانش اینا(!) هم هستند! شما که نباید اعتقادت رو با صدای بلند گوش کنی! هدفون و دست و دست-آزاد ( هندز فری) برای همین اختراع شده اند! شما یا با تکنولوژی مخالفی یا می خواهی اعتقاداتت را تحمیل کنی. کسی که گوشی آخرین مدل شرکت سیب(!) دارد که با تکنولوژی مخالف نیست... شما برادر گرامی می خواهی اعتقادت را تحمیل کنی دیگر!

اظهار فضل نباشد، ولی این بنده حقیر در تیزهوشان تحصیل می کنم. مادر بچه های فامیل هر کجا می نشینند، می گویند بچه من دو امتیاز تا قبولی فاصله داشت و دیگری می گوید دلهره داشت و ... خلاصه هر کدام یک بهانه ی نسبتا ضایه(!) ای جور می کنند و یک جوری کانا بودن فرزندانشان که ریاضی 5 دبستان آورده 19 را توجیه می کنند1. خلاصه اینکه هر کسی فکر می کند بچه اش از .... آلبرت انیشتین افتاده است بیرون و نواده ی ژول ورن است و امید هر چه ایرانیست. حالا مادر ما می نشیند می گوید بچه من {ببخشید ببخشید} اسگل است و هیچی بارش نیست و از جور حرف ها. حالا خدا را شکر که دبستان را همش 20 شدیم و به قولی قوبولی اُوُردیم ( با لهجه آبادانی بخوانید ) وگرنه احتمالا الان سرمان در سطل آشغال بود و داشتیم دنبال نون خشکه می گشتیم که سق بزنیم ... این می شود که وقتی یکی از اقوام با بچه ی انیشتینشان قدم روی تخم چشم ما می گذارند ( روی چشم بابام اینا نه ها! رو چشمه من پا می زارن ) از ما به عنوان گارسون خانه زاد خود بهره می برند! یکی می گوید نوشابه بریز، آن یکی می گوید بیا پشتم را بخاران. فقط کم مانده وقتی می روند دستشویی بگویند بیا ما را بشور!!! ... وقتی هم که می خواهند بروند، فرزند مبارک و مَیمونشان ( بخوانید مِیمونشان ) عروسک ناز نازی خود را در دست چلانده و به سمت ماشینشان شیرجه زده و در آن می نشیند. ولی ما باید دو و نیم میلیون تن لباس و کفش و کیف را تا دم ماشینشان که بیست و شش کیلومتر آن طرف تر پارک کرده اند ببریم و تازه پایشان را هم ببوسیم و بعد یک سجده مخلصانه هم به فرزند والامقامشان بکنیم و بعد عقب عقبکی به طرف در برویم تا مبادا بهشان بی احترامی شود. بعد هم که رفتیم خانه باید سرزنش شویم که چرا اسباب بازی ات را ندادی بهش ببرد ( منظور از بهش؛ به هلوی شیرین زبان است که مخفف شده است. منظور از این هلوی شیرین زبان، همان امید آینده ی مملکت ایران است )؟ یکی نیست بگوید خوب عروسکم ماله خودم است. می خواست عروسکش را نیاندازد توی چاه توالت! به من چه؟ ... که البته اگر همین را بگویی، با همان مشت و لگد و لغد پذیرایی خواهی شد.





نوع مطلب : روز نوشت ها، 
برچسب ها :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی